|
انصافت کجاست؟؟؟ | ||
|
درتنهایی ام به این می اندیشم که درتنهایی اش به من می اندیشد؟
معبود من...!
دستهایم را به سمت آسمان تو بلند می کنم، می خواهم بدانی دستانم خالیست...! می خواهم بداني یک عاشق جز یک دل اسیر هیچ به همراه ندارد...! پس تو مرا به جرم بی سلاح بودن،
![]() آنگاه كه غرور كسي را له مي كني،
آنگاه كه كاخ آرزوهاي كسي را ويران مي كني،
آنگاه كه شمع اميد كسي را خاموش مي كني،
آنگاه كه بنده اي را ناديده مي انگاري ،
آنگاه كه حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي،
آنگاه كه خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ،
مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي كدام آسمان دراز مي كني
تا براي خوشبختي خودت دعا كنی!
![]() [ شنبه چهارم دی 1389 ] [ 1:11 قبل از ظهر ] [ محمدامین ]
ميروم از خانه ي تو، [ شنبه دهم دی 1390 ] [ 5:36 بعد از ظهر ] [ محمدامین ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||